خود را ارزان نفروشیم!
در فروشگاه بزرگ هستی
روی قلب انسان نوشته اند
قیمت =خدا
خود را ارزان نفروشیم!
در فروشگاه بزرگ هستی
روی قلب انسان نوشته اند
قیمت =خدا
زندگیت را خواب میبینی یا خواب را زندگی میکنی؟
آبی به صورتت بزن
آنگاه از عشق حرف بزن...
وقتی این داستان و خوندم غصم گرفت از جای خالی عشق هایی که حالا فقط میشه توی داستان ها پیداش کرد!!!!
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین،پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
عاشق كه شدم
دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت
انقدر بالا و بالاتر رفت
كه به خورشيد چسبيد و تركيد
حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم
يه نخ به سر دنيا ببندم
كه خيلي بالا نره...
آخه ، مي ترسم اين بار هم ، يا گمش كنم يا بتركه!
میخواستم تصویرباتوبودن را نقاشی کنم اما فاصله هایمان در ورق جا نشد!
کمی نزدیکتر بیا میخواهم در تصویر کنار تو باشم !
وقتی به خودامدم اورفته بود
ودلم راباخودبرده بود
وحالامن بی دلم و
او دودل .........
گاهی خدا درها رو میبنده و پنجره هارو قفل میکنه
زیباست فکر کنی شاید اون بیرون طوفانه
وخدا میخواد از تومحافظت کنه
***************************
وقتی احساس کردی که خیلی تنهایی بدون خدا
همه رو بیرون کرده که فقط خودت و خودش باشید
توای زیباترازخورشیدزیبایم.....
توای والاترین مهمان دییایم....
بدان اغوش من باز است.......
شروع کن
یک قدم با تو....
تمام گامهای مانده اش بامن.

خدایا کمک مون کن توی این ماه رمضون اون چیزی بشیم که تو دوست داری
و اون طوری روزه بگیریم که تو قبول داری
الهی امین
می خورید یا میبرید؟
ومن پاسخ دادم می خورم !
غافل از اینکه لذتهارا میبرند و حسرت هارا می خورند!!!
خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که
معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست
و نه شاد بودن برای داشته ها . . .
تا بر سر شاخه خانه ی خود را ساخت
هرسیب رسید زرد شد خود را باخت
این سیب گلاب سرخ و زیبا حتما
عاشق شده بود صورتش گل انداخت
گاهی خدا انقدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها صداش بزنی
خدای من!!
خیلی خوشحالم![]()
راستش توروز تولدخودمم انقدر خوب نیستم
به نظرم یه روز خوب توی این دنیا وجود داره
اونم تولدحضرت زهرا و روز مادره اخه این جوری حداقل
یه روز به یاد زحمتهایی می افتم که مامان جونم برام میکشه
ویاداین می افتم که هیچ جوره نمیتونم زحماتشو جبران کنم
چقدربده که گاهی این چیزایادمون میره!!!
تولد بهترین بانو رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم ![]()
![]()
این شعر زیباروهم به همه ی مادرهای گل تقدیم میکنم:
**********************************************************
آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم
***
روی کردم با بحرگفتم
می شود یک لحظه ی خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
بهر این کار بزرگ
طاقت و تاب و توان کم دارم
***
صبحدم را گفتم
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل و قند بریزد از تو
لحظه ی حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
در بهشت دگری نتوان جست
من از آن آب حیات
من از آن لذت جان
که بود خنده ی او چشمه ی آن
من از آن محرومم
خنده ی من خالیست
خنده ی او روح است
خنده ی او جان است
جان روزم من اگر، لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر، روح و روان کم دارم
***
در پی عشق شدم
تا در آئینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او در پرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او در همه ی زیبایی
بلکه او در همه ی عالم خوبی، همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود

خدا آن حس زيباست
كه در تاريكي صحرا
زماني كه هراس مرگ مي دزدد سكوتت را
يكي مثل نسيم سرد مي گويد
كنارت هستم اي تنها
و قلب آرام مي گيرد...
